اپلیکیشن مشتری

95/11/04 دوشنبه 07:57


-::- به استقبال عروس سالها ميرويم...

سال ١٣٩٣در كشاكش لحظه ها و ثانيه هاي پاياني خود، خاطرات تلخ و شيرين بسياري را در دل خود به گنجه ي تاريخ خواهد برد و در اين ميان، آنچه قبل از تاريخ شدن اين خاطره ها مهم است، اثراتي است كه من و شما بعنوان بازيگران اين صحنه هزارتوي روزگار بر صفحه اين كتاب قطور نقش بسته ايم، آيا قلبي از كلام شيرين و انرژي بخش ما گرمتر شد!؟، آيا دستي سرد با گرمي  دستان ما به حرارت زندگي اميدوار شد!؟ آيا چشمان خيس و گريان يتيمي در امواج گرم و صادقانه نگاه ما به اشك شوق و برق زندگي آذين بست!؟ آيا قامت خميده و فرتوت و تكيده نا اميدي به ستون قامت تواناي ما تكيه آسايش و قرار زد!؟ آيا... آيا... آيا....
من در اين صحنه برپا شده در اين سال، چه كردم با خود؟، چه كردم با دل صدها و هزاران همراه؟، من چه كردم با خاطر اين مردم اين كوچه و كوي؟ من چه كردم كه در در اين صحنه بماند به نكويي به دوام؟ من چه ِكشتم كه كسي بردارد و از طعم لذيذش ببرد لذت، بيش؟
باز يكسال گذشت و به تعبيري از اين كيسه عمر، سنگي رفت... و به نقش و من و تو در صحنه سال ٩٣ پايان داد. وارد صحنه سال ٩٤ خواهيم شد، سال نو، "سال عروس!". 
من در انديشه آنم كه نقشم بهتر از نقش قديمم باشد، من در انديشه آنم كه هرآنچه نكردم از پيش، حال كه اين فرصت بازي دارم، بهترين نقش زنم در اين صحنه نو، و بسازم نقشي كه بپسندد دادار، بپسندند مردم، و خودم لذت وافر ببرم از بازي...
ثانيه ها ميگذرد، لحظه ها مي ميرند و بهار زنده تر از هر شاخه سبز، بر لب جوي اميد، به سراغ من و تو آمده است... پس بياييد به استقبال بهار، به اسقبال گل و سنبل و سرشاري آن نغمه بلبل برويم،  به اسقبال عروس!.
لحظه هاتان پرشور و پر از شوق بهار و دلِ گرم پر از شاديتان، از طراوت سرشار.
::حسين پهلوانزاده::
جمعه ٢٩ اسفند ١٣٩٣

security_code